تعداد بازدید: 1515

توصیه به دیگران 1

دوشنبه 8 شهريور 1395-10:42

خاطره بازی با خسرو سینایی

از دل افروزترين تابستان، خاطره اي با من است

خسرو سینایی -کارگردان بنام سینما- خاطرات تابستان های کودکی خود را در ساری با ما مرور می کند.


 مازندنومه؛ سرویس فرهنگی و هنری، فاطمه نوری: نویسنده و کارگردان فیلم بلند و کوتاه و مستند، موسیقی دان، شاعر، نقاش و ...هرچه بخواهی در پرونده کاری خسرو سینایی می توان مشاهده کرد. او نزدیک به 120 فیلم کوتاه و بلند  وداستانی ساخته، چند مجموعه شعر چاپ کرده،موسیقی ساخته، تابلوهایی خلق کرده و اکنون در 77 سالگی هم می گوید که بیکار نیست.با خسرو سینایی -هنرمند بلندآوازه ساروی- خاطره بازی کردیم.

*تابستان در ساحل فرح آباد

 پدرم پزشک و رئیس بهداری ساری بود و اول ابتدایی را در مدرسه پهلوی ساری کنار مدرسه سیروس درس خواندم. بعدها به همراه برادرها و مادرم به تهران آمدیم. تابستان را برای دیدار پدر به ساری می آمدم و در طول این مدت از بهترین سرگرمی های من رفتن به دریای فرح آباد به همراه دوستان و خانواده ام بود.

دوران کودکیم با رفتن به کنار دریای فرح آباد گذشت، من همیشه با دریا و شنا مانوس بودم و می توانستم با حضور نجات غریق در محوطه ساحل از محدوده تعین شده فراتر روم، اما هرگز به عنوان شناگر حرفه ای مطرح نبودم.

یادم می آید آن زمان به دلیل تمیز بودن دریای فرح آباد به مدت طولانی زیر آب با چشمان باز شنا می کردیم و هرگز چشمان ما دچار عفونت نمی شد اما با گذشت زمان حجم آلودگی آب دریا بالا رفت و ما غصه دار شدیم. دیگر برای وارد کردن پاهایم هم در آب رغبتی ندارم.

* سه چشمه

در نزدیکی ساری سه چشمه معروف به نام های دیوکتی، عالیواک و قل قل سر وجود داشت. چشمه دیوکتی در باغ امیر سلیمانی به صورت خصوصی بود که به عنوان نماد یک زندگی زلال و پاک و شور و شوق کودکی در ذهن من حک شده. آب چشمه به قدری زلال و روشن بود که ماهیان بی رنگ و مارهای آبی در آن شنا و سنجاقک ها (للم باز) در اطراف آن پرواز می کردند.

حدود 7 سال قبل تعدادی از جوانان مرا به ده کتی دعوت کردند، اما از آن چشمه خبری نداشتند. پیرمردی که سوپر داشت نشانی آنجا را به ما داد. بعد از رفتن به چشمه دیدیم که علاوه بر خشک شدن به چاله ای از لجن و انبار تایرهای بزرگ ماشین تبدیل شده بود.

*دبیرستان با ادبیات

از زمانی که خواندن و نوشتن را آموختم بهترین لحظاتم بعدازظهرهایی بود که روی فرش خنک دراز می کشیدم و به مطالعه مجلات آن دوره مانند ترقی می پرداختم. دوران دبیرستان با ادبیات، شعر، کتابهای ایرانی و خارجی  آشنا شدم.

*در چاپخانه همت

تابستان ها سرکار نمی رفتم. شرایط خانواگی ام به ترتیبی بود که نیاز نداشتم سر کار بروم، اما نکته جالب اینکه کنار خانه ما روبه روی دهانه بازار و قسمت پایین میدان ساعت ساری، چاپخانه همت تنها چاپخانه ساری به همراه سه پسرش فعال بود و من حروف چینی و کار با ماشین چاپ را در سن 14 سالگی آنجا آموختم.

*بدون تجدیدی

اول ابتدایی را در ساری گذراندم تا اینکه در سال 1326 به تهران رفتیم و من در مدرسه منوچهری از مدارس خوب ابتدایی تهران مشغول به تحصیل شدم. دوران دبیرستان را در مدرسه البرز از مدارس خوب تهران گذراندم. هرگز در طول  12 سال ابتدایی و دبیرستان تجدید نشدم و همیشه جز شاگردان اول تا سوم بودم. دلیل تابستان ها تجدیدی نداشتم که درس بخوانم.

بعدها با رفتن به اروپا در دانشکده فنی وین به مدت 4 سال در رشته معماری مشغول به تحصیل و برای اولین بار در امتحان هندسه ترسیمی تجدید شدم. چون سابقه تجدید نداشتم بسیار ناراحت شدم. از معماری به رشته سینما تغییر رشته دادم و خوشبختانه در این رشته موفق بودم.

*اسکیت در حوالی ساعت

آنچه در ذهنم به عنوان یه اتفاق خاص برای بهترین تابستان عمرم باقی مانده مربوط به سال 42 بود. زمانی که از وین به ایران آمده بودم و در تهران گالری هنر جدید مجموعه شعرهایم به نام «تاولهای لجن» چاپ شد. آن شب آقای نادرپور در مورد شعر نوین ایران صحبت هایی کرده بود و همزمان مجموعه ای از شعرهای من هم خوانده شد.

دوران جوانی به موسیقی و ساز هم علاقه مند بودم. همزمان با چاپ مجموعه شعرهایم چند قطعه هم در آن شب اجرا کردم.

از تابستان مازندران یک خاطره با مزه در ذهنم مانده. اینکه در آن زمان خیابان انقلاب ساری سنگفرش بود و من در یکی از تابستان ها که بیشتر از 14 سال نداشتم، از میدان ساعت تا سبزه میدان شهرداری روی آسفالت و خیابان خلوت که ماشین کمتر و گاهی درشکه ای از آن رد می شد، اسکیت را به خوبی بازی می کردم.

 در آن دوران بازی اسکیت تازه در ایران مد شده بود، بنابراین کفش هایم را با خودم به ساری آورده بودم و چند روزی این کار را به صورت حرفه ای انجام می دادم. بچه های ساری به دنبال من از میدان ساعت تا سبزه میدان به راه می افتادن و هو می کشیدند. با این کار خیابان شلوغ می شد تا جایی که رئیس شهربانی پیش پدرم که فرد سرشناسی بود آمد و از او درخواست کرد که دیگر در خیابان اسکیت بازی نکنم، از آن روز دیگر نتوانستم این مسیر را اسکیت بازی کنم. ماجرای اسکیت و شلوغ شدن شهر توسط بچه ها برایم جالب بود.

آن زمان خیابان اصلی سنگچین بود و کوچه های خاکی با اولین بارش باران گل می شد. یادم می آید دوستان پدرم هنگام بارندگی زمانی که به منزل ما می آمدند روی کفشهای شان یک کفش لاستیکی به نام گالش می پوشیدند تا موقع بیرون آوردن کفش از پاهای شان گل وارد خانه نشود. این کار جز رسوم آن دوران بوده است

*هیچ وقت بیکار نیستم

من هیچ وقت بیکار نیستم. اگر شرایط فیلم ساختن و بودجه مربوط به آن فراهم باشد این کار را انجام می دهم. در طول عمرم در رشته موسیقی تحصیل و فعالیتم را با شعر آغاز کردم. در حال حاضر برای یک سی دی شنیداری و اشعارم موسیقی می نویسم که امیدوارم در مهر ماه ضبط کنیم.

*این گفتگو در شماره ششم ویژه نامه تابستان شاد ساری منتشر شد.

**برای دانلود ویژه نامه 4 صفحه ای تابستان شاد اینجا را کلیک کنید.

 



    ©2013 APG.ir