تعداد بازدید: 882

توصیه به دیگران 1

يکشنبه 5 اسفند 1397-2:1

گفتگو با خواننده پیشکسوت آهنگ های محلی، استاد علی طالبی

انار تی‌تی ره موندنه مه یار...

استاد حسینعلی طالبی خواننده‌ی مشهور دهه های 40 و 50 که در آهنگسازی و ترانه‌سرایی هم دستی دارد، در گفتگو با مازندنومه، خاطرات خلق آهنگ هایش را مرور کرد و از چهره های بنام موسیقی آن سال ها همچون محمدرضا لطفی، احمد محسن پور، حسین طیبی، اسماعیل عبدی، نظام شکارچیان، مولود زهتاب و .. سخن گفت.


 مازندنومه؛ سرویس فرهنگی و هنری، سردبیر: حاج شعبان طالبی از باغدارهای شیخ علی محله ساری، در نیمه خرداد سال 1329 صاحب سومین فرزند خود، شد. نامش را حسینعلی گذاشتند. قبل از حسینعلی، 2 فرزند دختر متولد شده و زنده نمانده بودند.

حسینعلی تنها فرزند حاج شعبان بود، پسری با ذوق شعر و صدایی خوش. دوران ابتدایی را در روستای آکند ساری به پایان رساند و برای تحصیل در دوره 6 ساله دوم به شهر آمد و در دبیرستان 6 بهمن در خیابان مهدی آباد فعلی، مشغول به تحصیل شد.
 
در عصر یکی از روزهای پایانی بهمن ماه 1397 در منزل استاد حسینعلی طالبی ماهفروزی مهمان صدا و خاطرات گرم او شدیم.

او در ابتدای صحبت هایش گفت: قبل از سال 1340 بود، وارد رادیو ساری شدم و یک ماه کار کردم، پدرم کشاورز و بزرگ روستا بود، آمد و گفت: این تنها فرزند من است، او را از من نگیرید، حسینعلی باید به زمین های ما رسیدگی کند. این گونه بود که این پسر خوش قریحه جاده دریای ساری، به روستا برگشت و... چند سال بعد شد هنرمند طراز اول استان مازندران در دهه 40 و 50 شمسی.

خودش می‌گوید: حدود 150 آهنگ به رادیو و تلویزیون داده است و بیش از 70 کاست هم دارد.

 68 بهار را دیده و سرد  وگرم روزگار را چشیده است، علی طالبی. خونگرم و مهمان نواز و خندان است. دفتر 50 ساله‌ی خاطرات هنری اش را ورق زدیم

*اسم معلم دوران ابتدایی‌تان خاطرتان هست؟

معلم ابتدایی ام آقای گوران، خیلی در تحصیل من تاثیر گذاشت. پدرم سواد چندانی نداشت، اما درس من خوب بود، یکی از دوستانم پدر و مادر باسوادی داشت اما درسخوان نبود، یک روز پدر دوستم به مدرسه آمد و به معلم ما گفت چرا حسینعلی که پدر باسوادی ندارد شاگرد اول است، ولی پسر من درس نمی خواند، معلم پاسخ داد: حسینعلی استعداد عجیبی دارد و هرچه درس می دهیم در همان کلاس یاد می گیرد.

*این آقای گوران از بستگان مهندس کیوس گوران خودمان بودند؟

بله، از بستگان نزدیک ایشان بودند. معلم سال های پنجم و ششم آقای نادری بود که از دودانگه می آمد.

پدرش از دوستان آقای دهقان زاده و یوسفی و غفاری بود. وقتی به شهر آمد در کوچه مسجد جامع ساری ساکن شد. پسر مرحوم داراب همکلاسم بود و با هم ریاضی کار می کردیم، شب ها می رفتیم سبزه میدان (میدان شهرداری فعلی) و زیر نور چراغ برق درس فیزیک و شیمی می خواندیم.

*از قرار مرحوم پدرتان دوست نداشت شما در شهر ماندگار شوید؟

بله، مرحوم داراب به پدرم گفت: این خانه 400 متری را برای پسرت بخر، قیمتش هفت هزار تومن است، پدرم به او پاسخ داد آقا این کارها نکن، پسرم را به شهر نیاور!
 
*خب شما برای ادامه تحصیل از روستا به ساری آمدید. حالا چطور وارد کار موسیقی شدید؟

در  ساری راه ورود به عرصه موسیقی برایم باز شد. مدرسه ما نوساز بود و یک سالن مجزا برای جشن ها در نظر گرفته بودند، بعدازظهرها هم کلاس آواز داشتیم، یوسف ترقی همکلاسم بود، ترومپت می نواخت، دید صدایم خوب است، گفت بیا با هم تمرین کنیم.

*اینجا کلاس چندم بودید؟

 کلاسم نهم.

*خب...
 
یک روز از اداره فرهنگ و هنر آمدند و گفتند صدایت خوب است بیا آواز را به شکل علمی یاد بگیر، آن موقع اداره فرهنگ در خیابان انقلاب فعلی بود، آقای علایی به ما ردیف یاد می داد.

*تا این جا که پدرتان از فعالیت‌های موسیقیایی شما بی‌خبر بود. درسته؟

بله، پدرم در جریان برگزاری این کلاس های آموزشی نبود، می دانست اذان می گویم و نوحه می‌خوانم. من ماه‌های رمضان در پشت خانه‌مان اذان می گفتم.
 
6 ماهی تمرین کردیم، یک روز در حال تمرین بودیم، در زدند و 2 آقا یکی با قد بلند و دیگری با قد کوتاه وارد شدند.

 استاد محمدرضا لطفی و استاد منوچهر قاضی بودند. استاد لطفی آن زمان در مجموعه فخرالدین اسعد گرگانی  ورادیو گرگان همه کاره بود. استاد قاضی به من گفت: پسر رادیو می آیی؟ از بیرون در صدای من را شنیده بودند، آن مقطع، شورای عالی موسیقی باید آواز را تایید می کرد و هر کسی را قبول نمی کردند. آن زمان صدای رادکانی را از رادیو گوش می کردم و لذت می برد و می گفتم می شود روزی من هم برای رادیو بخوانم؟

*استاد قاضی هنوز در قید حیات هستند. خب پاسخ تان به پیشنهاد اغواکننده‌ی ایشان چه بود؟

به استاد قاضی پاسخ دادم: ما اینجا رادیو نداریم، گفت: من از رادیو گرگان آمدم، می آیی آن‌جا؟ گفتم افتخار من است اما ساز ندارم.

*پس قبول کردید برای خواندن آواز به گرگان بروید؟

بله، نشانی مکان را دادند و رفتند، من با دوستم آقای نصیری، سوار مینی بوس شدیم و به گرگان رفتیم، آقای علی آبادی هم آنجا بود. وقتی وارد شدم استاد قاضی را دیدم، گفت پسر آمدی؟ با هم رفتیم پیش استاد لطفی، استاد گفت قطعه ای دشتستانی می زنم می توانی بخوانی؟ دشتستانی زد و خواندم، موافق و مخالف زد و خواندم. استاد لطفی گفت: آهنگی ساختم می خواستم بدهم رادکانی بخواند اما حالا می خواهم تو بخوانی. رادکانی آن موقع در گرگان راننده تاکسی بود.

دوبیتی های محلی را روی آهنگ گذاشتم، «قدرکتولی» را آوردند کمانچه زد و استاد لطفی هم تار، من خواندم، پنج دقیقه آهنگ بود، پنج دقیقه ملودی آواز و دوباره پنج دقیقه آهنگ. خواندم و ضبط کردند.

*برای یک دانش آموز کلاس نهم افتخاری بزرگ بود. دستمزد هم دادند؟

 بعد از ضبط پرسیدند کرایه ماشین داری؟ گفتم دارم. گفتند پس بیا صندوق، حساب کنیم، 300 تومن به من پول دادند که پول خیلی زیادی بود. پرسیدم چه وقت آهنگ از رادیو پخش می شود، استاد قاضی گفت باید بفرستیم تهران تا شورای عالی موسیقی، تایید کند، دوباره برای ما بفرستند، یک ماهی طول می کشد. اما استاد لطفی موقع آمدنم به من گفت: فردا ساعت سه بعدازظهر، رادیو گوش کن، صدایت پخش می شود. ساعت سه و 15 دقیقه فردای آن روز برای نخستین بار صدایم از رادیو گرگان پخش شد، اول تردید داشتم که صدای من است، بعد متوجه شدم صدای خودم است.

* در واقع باورتان نمی شد که صدای شما از رادیو پخش شده! حق هم داشتید. رادیو ابهتی داشت آن زمان. تک رسانه و میدان‌دار بود.

درسته، شماره تلفن شان را داشتم، زنگ زدم گفتم آهنگ من بود که پخش شد؟ گفتند بله، هفته دیگر بیا و بقیه پولت را هم بگیر. می بینید که چه قدر برای هنرمند ارزش قائل بودند.
 
هفته بعد دوباره به گرگان رفتم، به استاد لطفی گفتم روستایی باید روستایی بخواند و نباید شهری اجرا کند، بلند شد و پیشانی ام را بوسید و گفت عجب استعدادی داری.

*آن آهنگ که خواندید، صفحه هم شد؟

بله، صدایم روی صفحه ضبط شد و دست به دست می چرخید.

*از همان موقع شعر محلی هم می سرودید.
 
بله، وقتی به خانه برگشتم 20 بیت شعر گفتم، مادرم علاقه بسیاری به شعرهای محلی داشت و شاید صد بیت از شعرهای مادرم را هم نوشتم. عموی پدرم هم دوتار و للـه وا می زد.


 
* برخی ابیات محلی را خودم فکر می کردم فولکلور است، اما سروده‌ی شماست. کارهای بعدی را هم در گرگان ضبط کردید؟

بله، با چند نفر از بچه های ساری، به گرگان رفتیم و زیر نظراستادان لطفی و قاضی، ترانه ربابه جان را ضبط کردیم. حسن دیان کمانچه می زد، یوسف رستمیان آکاردئون، عباس صباخیز ضرب، قدرکتولی کمانچه، یک نفر دیگر هم بود کمانچه می زد که اسمش یادم نیست. نجیبه جان را هم خواندم و ضبط کردیم.
 
*برای پول که ترانه نمی خواندید؟

پول اصلا برای من مهم نبود، بالاخره حاجی زاده بودم و نیاز مالی نداشتم.

*استادی هم داشتید به اسم شیرخدایی. راجع به ایشان هم کمی توضیح بدهید.
 
شیرخدایی آهنگساز خانم دلکش بود، وقتی رئیس اداره فرهنگ اینجا شد به ما هم درس می داد.

*نخستین فرستنده های رادیویی در شمال کشور در رشت و گرگان راه اندازی شد. رادیو ساری 30 سال پس از تاسیس رادیو در ایران یعنی هفدهم تیر ماه سال 1349 با فرستنده یک کیلوواتی در خیابان خاقانی ساری آغاز به کار کرد. این قدر رفتید گرگان تا این که رادیو ساری راه افتاد.
 
سال 49 بود که رادیو یک کیلو واتی، کنار سینما ایران در ساری راه اندازی شد. آقای خسرو سیاوشی، تهیه کننده رادیو بود، یک روز او را پای میدان ساعت دیدم، گفت چرا گرگان می روی؟ بیا پیش ما.

اولین آهنگی که در رادیو ساری خواندم؛ حسن دیان کمانچه زد، صباخیز نوازنده ضرب و نصرالله نصیری هم نوازنده دف بود. قبل از من خانم دلکش این آهنگ را خوانده بود. آهنگ نجیبه جان را که قبلاً در گرگان خوانده بودم، دوباره در ساری اجرا کردم.

*غیر از این که ترانه محلی می‌سرودید، آهنگ می‌ساختید و می‌خواندید، از قرار پای چند خواننده را هم به رادیو باز کردید. از جمله آقای اسماعیل عبدی. ماجرایش را تعریف می‌کنید؟

روبه روی اداره آموزش و پرورش در خیابان فرهنگ، به خیاطی برای دوختن کت و شلوار مراجعه کردم. جوانی آمد و گفت من عبدی هستم، برایم کتولی خواند، دیدم صدای خوبی دارد، سه چهار سال بعد، آهنگی به اسم «معصومه نازدار، دست نکن دست نکن، کار ندار» ساختم و اسماعیل عبدی خواند.



*هنوز تلویزیون نداشتیم در مازندران تا این زمان. درسته؟

درسته، اینجا تلویزیون نداشتیم و برنامه های مازندران از تلویزیون گیلان رله می شد. یک روز تلویزیون گیلان برای شرکت در برنامه «جنگ خزر» از ما دعوت کرد تا با خواننده گیلانی در برنامه تلویزیونی، موسیقی اجرا کنیم. من آهنگ نجیبه جان را ضبط کردم و با خودم بردم، در آن برنامه مرحوم فریدون پور رضا هم بود، خانم روح انگیز و یک خواننده دیگر از سیاهکل هم آمده بودند. خواندم و بعد از پایان کار یادم هست که تهیه کننده 750 تومان به من پول داد.

بعد از اجرای آن برنامه تلویزیونی به ساری آمدم و دور میدان پاساعت مردم دورم جمع شدند.

*از حق نگذریم حساب و کتاب ها آن زمان دقیق بود. سریع دستمزدها را پرداخت می کردند.

در استودیو سنگام بابل یک کاست ضبط کردیم و 30 هزار تومان گرفتم، با 22 هزار تومان، پیکان جوانان صفر خریدم.



*غیر از آقای عبدی، پای خواننده های دیگری را هم به رادیو کشاندید؟

بله، چند نفر دیگر هم بودند. آرام آرام قطعاتی که می خواندم تبدیل به صفحه می شد. یک روز وقتی سوار تاکسی بودم تا به رادیو بروم با مرحوم حسین حسین زاده آشنا شدم، «مه لیلی جان درانه» را خواند، یک هفته بعد او را هم به رادیو بردم، اکبر سعادت را هم من به رادیو بردم. صبح نسا دهقان هم از کسانی بود که به رادیو بردم، آهنگ هایی که خواند ساخته من است.

*صبح نسا با اسم هنری گوهر. خواننده معروفی شد.

بله، گوهر در پنبه زارهای منطقه ما وجین می کرد و آواز می خواند، آوردمش استودیو ابی که متعلق به دوستم ابراهیم روشن بود و کاستی ضبط کردیم و پول جهیزیه‌اش تامین شد. همیشه هوای او را داشتم

* و اما می‌رسیم به شرح حال نظام شکارچیان.

 با ماشین ژیان آقای روشن رفتم طبقده، دنبال نظام شکارچیان. یادم می آید ژیان در گل ولای گیر کرد و گودارها آمدند هل دادند و در آوردند. هر 2 کاست نظام را من ضبط کردم. آوردمش استودیو ابی که در خیابان انقلاب کنونی بود، چایی را خورد و دوتار را دست گرفت و شروع کرد به خواندن. کار ضبط که تمام شد گفتم هفته دیگر دوباره می آیم دنبالت.

*بعضی‌ها ادعا می کنند دو کاست نظام را آن‌ها ضبط کردند. الان مشخص شد کار شماست.

کار من بود در استودیو ابی ساری. البته ترانه هایی را هم در استودیو سنگام بابل و استودیو پاپ شاهی هم خواندم. یکی از ترانه‌های معروفم «آهو خانم» بود. آن سال ها در رادیو ترانه ای آوردند که برای شاه بخوانم، گفتم صدایم محلی است، نمی توانم این ترانه را بخوانم، گزارش دادند و از ساواک سر درآوردم. از من پرسیدند چرا این آهنگ را نخواندی، گفتم به صدایم نمی خورد، من محلی می خوانم. از من پرسیدند عضو کدام گروه هستی؟ گفتم من نجات غریق لب دریا هستم، باغدارم و کارمند اداره مخابرات. سیاسی نیستم  وهنرمندم. خلاصه رهایم کردند، من واقعا فقط در خط هنر بودم.

*علاوه بر طالبا، ربابه جان، نجیبه جان، آهوخانم، لیلا، عتیقه جان و چندین قطعه دیگر را خواندید. از جمله دخترخاله و سوری ساروی.
 
«دختر خاله ته وه بمیرم» و«سوری کیجا ساروی» را تابستان سال 54 در رادیو ساری ضبط کردم.

اول آهنگ دخترخاله را خواندم، حسن دیان کمانچه، یحیی محمودی کمانچه، آذری و برادرش ویولن و عباس صباخیز هم نوازنده ضرب بود.

*تک برداشت می گرفتید یا یک آهنگ را بعد از چند برداشت ضبط نهایی می کردید؟

من در ضبط ترانه ها، یک برداشت می گرفتم. ارکستر خوبی هم داشتیم که اغلب در همان برداشت اول کار تمام می شد.



*در رادیو دریای چالوس هم ترانه خواندید؟

بارها در رادیو دریا اجرا داشتم. یادم می آید رادیو دریا تازه راه افتاده بود، شاهرخ نادری رئیسش بود و مولود زهتاب هم گوینده. با ارگ رفتیم رادیو دریا، آقای درویش تک ساز ویولن بود و یک ساز هم ضرب.

ترانه‌ی سوری را خواندم، بعد بلبل نخون مره بیدار هاکردی. شعر این ترانه را با الهام از بلبل هایی که در باغ داشتیم سرودم، یک بلبل روی درخت سور/سرو بود و دیگری روی درخت کاج، یک بلبل آواز سر می داد و دیگری جواب می داد، خط بین آواز بلبل را گرفتم و شعر را گفتم:

بلبل نخون مره بیدار هاکردی / مره فکر خیال یار هاکردی
تن خار مره نخار هاکردی/ مه صد سال عمره یک سال هاکردی

خواندن الکی نیست، بعضی خواننده های جدید را می بینم که در کار آوازخوانی بسیار استاد هستند. ترانه محلی را باید بکشی و ناز بدهی و بعد بخوانی، منظورم این است که به دل مردم باید بنشیند.

*چطور شد ترانه سوری یا بلبل نخون شما را مولود زهتاب خواند؟

مولود زهتاب که گوینده رادیو دریا بود، شیفته‌ی این آهنگ شد. به من گفت چقدر این ترانه و آهنگ قشنگ است، بعد تقاضا کرد آن را بخواند. به او گفتم شما مازندرانی نیستید ونمی توانید این ترانه را بخوانید. اصرار کرد. کلمه کلمه شعر را با او کار کردم. استعداد بسیار عجیبی داشت و خواند. بعد در تهران این ترانه را با ارکسترسمفونیک خواند و جلال ذوالفنون هم تار آن را زد. این آهنگ خیلی سر و صدا کرد.

*ترانه سوری کیجا ساروی را که خانم زهتاب خواند، به شما دستمزد پرداخت کرد؟

می خواست به من پول بدهد، نگرفتم. گفتم من پولکی نیستم.

*تا جایی که من متوجه شدم هنرمند اهل دلی بودید و خیلی به مسائل مالی فکر نمی کردید.

عده ای از قبل من و آهنگ ها و شعرهای من معروف و پولدار و زمین‌دار شدند. من فقط به هنر فکر می کردم و دربند دستمزد و پول نبودم.

اوایل انقلاب، پیکان داشتم و با مرحوم عزت الله دامادی در شهر دور می زدیم تا امنیت برقرار باشد. از آرزوهای بلندم این بود که مملکت پاک باشد، از ابتدا از آدم ناپاک بدم می آمد.



*می رسیم به خاطره های‌تان از استاد حسین طیبی.

استاد حسین طیبی وقتی آواز سر می داد صدایش تا سه تا محله آن طرف تر می رفت. او یک ماه قبل از فوتش سراغ من را گرفت، رفتم به دیدارش، للـه وا زد و من خواندم. ترانه‌ی «هاجرجان ته ناله نکن» را با هم خواندیم. ترانه ای که قدیم با هم اجرا کرده بودیم و خاطره مشترک داشتیم. به من گفت باید بیایم روستای شما و آنجا نی ببرم و للـه وا درست کنم. گفتم من برایت نی می آورم، گفت تو بلد نیستی، خودم باید بیایم و نی را انتخاب کنم. یک روز حدود ساعت 11 بود زنگ زد به من، نگران بیماری همسرش بود، گفت خانمم مریض است و ناراحتم، اگر طوری شود من کسی را ندارم. گفتم ناراحت نباش خوب می شود. بعد گفتم خودت خوب هستی؟ گفت: بله، خوبم.

ارسلان –پسرش- می گفت تلفن آخر را به من زده و پس از اینکه با هم حرف زدیم و گوشی را گذاشت، فوت کرد.

*چه‌قدر عجیب بود ماجرا! با استاد احمد محسن پور هم کار کردید؟

با استاد احمد محسن پور هم یک کاست کار کردیم در استودیو ابی.

*نورمحمد طالبی چطور؟

نورمحمد طالبی نابینا بود، مادرش دستش را می گرفت و پیش ما می آورد. یک آهنگ خواند به اسم «ننا من ندارمه گناه»


* از قرار در دهه 70 با رادیو فرهنگ همکاری داشتید.
 
سال 74 یا 75 بود که مرحوم حسین حقایق –گزارشگر برنامه قدیمی فرهنگ مردم رادیو- آمد خانه ما، پنج تا آهنگ ضبط کردیم که در برنامه فرهنگ و مردم پخش شد.

*بیماری حنجره‌تان که مربوط به دهه 70 نبود. درسته؟ مربوط به 7-8 سال اخیر است.

من آن وقت ها مشکل حنجره داشتم اما خودم بی‌خبر بودم. بعدتر به سرطان حنجره تبدیل شد که کار به درمان‌های پیشرفته پزشکی کشید و ادامه هم دارد، ولی تحت کنترل است.

*این سال‌ها دو ترانه را بازخوانی کرده اید. طالبا و بلبل نخون.

وحید دانا که شاعر است و مسئول شورای شعر و موسیقی صداوسیمای مازندران، گوشواره های شعر «بلبل نخون» را اصلاح کرد و من این ترانه را بازخوانی کردم.

ترانه «طالبا» را قدیم با هوشنگ مبشری در گرگان ضبط کرده بودیم. این ترانه را هم توسط آرش محسن پور دوباره ضبط کردیم.

*خب بخشی از برنامه های این سال های تان مبارزه با بیماری سخت حنجره است که خوشبختانه موفق هم بوده اید. برای روزهای پیش رو برنامه ای ندارید؟

چهارشنبه سوری سال 55 آهنگی خواندم به اسم «نرگس پابندی»، الان می خواهم این ترانه را بدهم محمدابراهیم عالمی بخواند.

*حرف آخر شما را می شنویم استاد.

برای همه مردم دلی شاد و تندرستی آرزو می کنم. امیدوارم مشکلات اقتصادی مردم حل شود و همه بخندند و شاد باشند. خوشحالم که سال‌ها برای دل این مردم خوانده‌ام.

*برای شنیدن و دیدن قطعاتی از آهنگ های استاد حسینعلی طالبی به کانال مازندنومه مراجعه کنید.


  • سه شنبه 21 اسفند 1397-7:55

    با عرض سلام و احترام خدمت شما عزیزان .بایستی صمیمانه تشکر کنم از کار بزرگ شما در شناسائی هنرمندان قدیمی مازندران ،مصاحبه ی دلنشینی بود برای علاقمندان به موسیقی سنتی.ممنون میشم از علی گلپور این هنرمند خوش صدا هم مطلب و مصاحبه ای بگذارید.


    ©2013 APG.ir