تعداد بازدید: 710

توصیه به دیگران 0

دوشنبه 5 فروردين 1398-13:5

«بیژن هنری‌کار» از «عباس جلالی» می‌گوید

یک یاد کهنه و دو سه کتاب تازه

معلم ها با ماشین پیکان و جیپ و ژیان به مدرسه می آمدند و عباس جلالی با دوچرخۀ نیم کورس سادۀ 26 و یک پیراهن و شلوار ساده. موضوع انشاهایش خیلی جالب بود، نمی گفت فواید دروغگویی را بنویسید، و علم بهتر است یا ثروت و چیزهایی شبیه اینها.


 مازندنومه؛ سرویس فرهنگی و هنری، بیژن هنری‌کار: عباس جلالی دبیر انشا و جغرافیای ما، در سال 1353 در دبیرستان شرف شاهی بود. وقتی که آمد فاصلۀ سنی چندانی با ما نداشت. او زادۀ 1327 مشهد بود و ما زادۀ 1336 یا 1335 و حتا 1333 و 1332. من و او 9 سال تفاوت سنی داشتیم و من او را چون برادری بزرگ تر می دیدم.

معلم ها با ماشین پیکان و جیپ و ژیان به مدرسه می آمدند و او با دوچرخۀ نیم کورس سادۀ 26 و یک پیراهن و شلوار ساده. موضوع انشاهایش خیلی جالب بود، نمی گفت فواید دروغگویی را بنویسید، و علم بهتر است یا ثروت و چیزهایی شبیه اینها. حرف می زد راجع به ستاره ها، سیاره ها و کهکشان ها و می گفت فکر نکنید فقط زمین هست و بس، در بسیاری جاهای دیگر کهکشان ممکن است سیاره هایی باشند که ما نمی‌شناسیم. دست دانش ما به آن نمی رسد، شاید یک وقتی به آن رسیـدیم، و می رسـیم. بشر هوشـیار است و در تکاپـوی فهمیدن.

حرف هایش برایم زیبا بود. مرا به فکر و خیال می برد، اندیشه ام را برمی انگیخت؛ بیشتر فهمیدن و کنار دادن لایه های رویی هرچه که می بینم و می خوانم.

یادم می آید یک بار موضوعی داد دربارۀ سفینه ای که آمریکا به فضا فرستاده، و در آن تندیس هایی از یک زن، یک مرد و یک درخت قرار داده بودند. پیامی بود از زمینیان به ناکجاهای بیکرانۀ عالم. گفت این سفینه دارد می رود، شاید سال ها برود. شما تصـور کنید، خیال تان را همسفر آنها کنید و ببینید که چه می شود، هرچه توانستید بنویسید و بیاورید در کلاس بخوانید.

من همان لحظه خیالم پرید در سفینه و یادم می آید که ده، دوازده صفحل کاهی دربارۀ آن تندیس و سفرشان به بیکرانه ها نوشتم. خیلی تشویقم کرد مرا به کلاس های دیگر هم برد که نوشته ام را بخوانم. کلّی پر درآوردم از خوشی و سبکبال در همان سفینه به آسمان رفتم.

دیگر با هم رفیق شدیم. او هم به خانه مان آمد. با هم دوچرخه سواری می کردیم، به رودخانه می رفتیم و به آب تن می سپردیم. ساعت دهِ شب پیاده راه می افتادیم و می رفتیم به روستای‌مان ریکنده در جنوب شرقی شاهی که در هر فصلی به رنگی بود.

شب های ستاره باران و پر از شکوفه های درخت در باغ ها... چه آبی زیبایی آسمان آن شب ها، تا مرگ هم آن یادها با من خواهد ماند. من  همیشه کتاب می خواندم و چیزهایی می نوشتم. از همان کودکی و نوجوانی امّا کتاب هایی که ربطی به حد و مرز سنم نداشت، یادداشت های یک دیکتاتـور هدایت الله حکیـم الهـی و غربزدگی جلال آل احمد از جملۀ آن کتاب ها بود.

البته بینوایان هوگو را هم در دست داشتم با آن داستان مفصل کوزت و ژان والژان و بازرس ژاور. آن روزها داستانک هایی هم برای مجلۀ دختران و پسران می نوشتم. ولی عباس جلالی بود که ما را با کتاب خواندن و نوشتن آشناتر کرد و در واقع خشت مان را از سر، و جور دیگر نهاد.

او تشویقم کرد به سرودن، صد سال تنهایی مارکز و ژرمینال امیل زولا را داد بخوانم. دفتری از شعرهایم را به یکی از دوستانش داد ببرد شفیعی کدکنی ببیند. آن دفتر رفت و دیگر  پیدا نشد. ولی ردپایی در دلم گذاشت از شور و عشق که هنوز هم باقی است. ا

و، علی رودگری و حسن انوشه به گردن نسل ما حق بسیار دارند. آن ها چشم های نیم خفتۀ ما را باز کردند و با زحمت بسیار کوشیدند تا ما جهان را بهتر و ژرف تر ببینیم. حقی که انان به گردن نسل ما دارند تا مرگ هم بر گردۀ ما خواهد بود. بهتر دیدن جهان و روشن تر دیدن پدیده های هستی را عباس جلالی به ما آموخت.

در تلاطم های پس از 1357 زندگی عباس جلالی چون کشتی مولانا در دیوان غزلیات شمس گرفتار شد:

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد     که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون

   مدتی نشست و نوشت و به این در و آن در زد. شنیدم مدتی در مشهد در همان روزها «قنات قصبۀ گناباد» را پژوهید و انتشار داد (1379). در سال 1380 سر از بخش فرهنگی شهرداری تهران درآورد.

در دانشنامه هایی چون فرهنگ زندگی نامه ها، دایره المعارف زن ایرانی و دانشنامۀ جهان اسلام قلم زد. در 1382 به عضویت هیأت تحریریۀ ماهنامۀ شهرداری ها درآمد. در 1386 نویسندۀ برتر در آیین «بزرگداشت یکصدمین سال تأسیس شهرداری ها در ایران شناخته شد. از 1384 به گروه علمی تدوین و مترجمان فرهنگ واژگان شهری پیوست (چاپ 1394) و همین طور آرام آرام پیش رفت.

پسرانش «ونون» و «دنون» هم خوب درس خواندند. ونون بورس تحصیلی گرفت و برای گرفتن دکتری در مهندسی عمران به انگلیس رفت. دنون هم که شهرسازی و معماری خوانده بود سر از استرالیا درآورد.

او در همان روزها که به ما درس می داد انگلیسی اش خوب بود و همیشه تشـویق مان می کرد به انگلیسی خواندن با داستان های stage انگلیسی که درجه بندی شده بود به 1 و 2 و 3 و 4 و ... ما با هم زندگی کردیم در آن سال ها و بسـیار از او آموختیم. اگرچـه آموخته هامان به کاری درخـور نیامد. امّا چراغی شد در تاریکی های زندگی هامان، چراغی به گنجای جان هرکس.

***

   این همه را گفتم تا بگویم که دوستی ما هنوز هم ادامه دارد. همین پاییز، او که اکنون در تهران زندگی می کند به خانه اش در شهرک فرهنگیان قائم شهر آمد. تلفنی زد و و همدیگر را دیدیم. وقتی که از آمدنش آگهم کرد، زیر باران نرم و یک ریزی که می بارید با شوق به دیدارش رفتم و دو کتاب از او به هدیه گرفتم و آوردم برای دانشنامۀ مازندران در کتابخانۀ امامزاده یحیای بابل؛ «دلنوشته های یک شهردار از سال های دور» که یادداشت پراکندل محمود شریف همایون است و دیگر «بازخوانی یک سده اسناد بلدی».

این هر دو کتاب را انتشارات سازمان شهرداری ها و دهیاری های کشور (راهدان) زیر نظر مرکز مطالعات برنامه-ریزی شهری و روستایی در سال های 1394 و 1395 انتشار داد. او همچنین نویسندۀ بخش جغرافیای کتاب «قائم شهر، قطب صنعت مازندران» است که نشر چشمه آن را در سال 1394 منتشر کرد.  

   این هر سه کتاب میوۀ کوشش و رنج اوست، و تردیدی ندارم که از منظر مالی چیزی برایش به بار نیاورد، فقط می خواست چراغی روشن کند در برخی تاریخی های سرزمین ما ایران: بخش جغرافیای کتاب قائم شهر، با حجم بیش از 90 صفحه، نوشته ای نو و بلند است که قابلیت بدل شدن به کتابی جداگانه را دارد.

او که خود کارشناس جغرافیای انسانی از دانشگاه فردوسی مشهد است، در این مقالۀ درازدامن به جاهایی سرکشیده که پیش تر در ابهام و سایه بود. از سیمای طبیعی شهرستان و شهرهای اقماری جویبار، کیاکلا/ سیمرغ و سوادکوه سخن گفته و از کوه و جلگه و غارها و رودها و سرچشمه هایش، از دریاچه ها و چشمه های آب معدنی و آب بندان ها و سدهایش، از پوشش گیاهی، جنگل، گونه های درختی اش بر پایۀ بلندای منطقه، از پارک های جنگلی و پراکنش متنوع جنگلی، از ماهیان سردابی، گرمابی، پرندگان بومی و مهاجر. در عین حال از جغرافیای انسانی این شهر، نژاد و اقوام و کوچندگان و راه ها و راه آهن، پل ها و کاروانسراها، کارخانه ها و گردشگری و بسیاری نکته های درنگ انگیز دیگر نیز، ژرف و زیبا سخن رانده است.

او برای نگارش این مقالۀ بلند از 39 منبع و ماخذ بهره جسته است. کتاب دیگری که او در آن روز باران ریز زیبای پاییز به من داد دلنوشته های یک شهردار از سال های دور بود. خاطرات محمود شریف، همایون (1270، تهران- همانجا 1332ش). این کتاب هفت فصل دارد و زندگی و دانسته های او را در سه دورۀ تاریخی از مشروطه، محمدعلی شاه و رضاشاه پهلوی تا نخستین سال های پادشاهی محمدرضاشاه در بر می گیرد.

جلالی این یادداشت ها را که با جوهر نوشته شده و دچار آبخوردگی و آسیب گشته، از پسر او حسن مشیر همایون گرفته و کوشیده است، تا از زاویۀ ذهن و زندگی 62 سالۀ این دولتمرد، به شیوه ای روشمند گوشه هایی از تاریخ اجتماعی و سرگذشت شهرهایی چون اصفهان، یزد، دشتی و دشتستان، بندلنگه، بندگز و بندرشاه، بابل، ساوه، شیراز، کازرون، آباده، بختیاری که او در آن ها حاکم یا شهردار بوده است، روشن کند.

او در این کتاب 191 صفحه ای بر هر کدام از این شهرهای محلِّ مأموریت او گزارش نوشته، همراه عکسی از همان دوره و نیز فرمان های حکومتی و اسناد پیوستی از خاطراتش آورده است.

در بخش بابل این کتاب که صفحات 122 تا 130 را دربر می گیرد. پژوهنده نخست گزارشی کوتاه دربارل بابل نوشته، پس از آن تصویری از نامۀ وزارت داخله را به ترایخ 6 بهمن 1310 پیرامون نحوۀ پرداخت حقوق میرزاسیدمحمودخان شریف، رئیس بلدیه بابل از تاریخ اول بهمن به قرار ماهیانه یکصد و بیست و چهار تومان آورده است.

او از سال 1311 چنین می آورد که معمولاً شاه سالـی دو مرتبـه به مازندران می آمد. یک مرتبـه پاییز برای اسب دوانی بندرشاه، یکمرتبه هم بهار برای سرکشی به املاک و گردش. محل اقامت (او) قصر بابل بود.

بابل بلدیۀ عریض و طویلی داشت. ولی کاملاً اداره و منظم نبود. بیچاره شریف همایون هنوز از اصلاح امور داخله فارغ نشده بود که خبر دادند اعلیحضرت می آیند بابل. شاه دیر می کند و بعد هم وارد می شود، با اوقات تلخی. شریف همایون و مشارالملک و اسفندیاری و حسن خان (مستنطق نظمیه معروف به «شمر») پشت سرش می روند.

شاه در مقابل عمارت، یک قطعه نشازار نارنج یخ گرفته را می بیند و پیله می کند به حسن خان که چرا راپـرت نارنج ها را ندادی؟ جـواب می دهد: راپرت تلگرافـی دادم. فرمود: «صبح راپرت را به فلانت می کنم.»

شاه با حال تغیر می رود اندرون، ولی حسـن خان بیچاره چون بید می لرزد و به یک یک التماس می کند. بالأخره آتش شاه دامن شریف همایون رییس بلدیه را هم می گیـرد. او را احضار می کنـد. می آید و چون شاه را نمی بیند، برمی گردد. امّا شبانه با ماشین اسکورد شاه می آیند دنبالش و در طبقۀ سوم برج توقیـف اش می کنند.

او از پنجره های برجـی که در آن زندانـی است شاه را می بیند که بیرون می آید و در حیاط راه می رود. عریضه ای هم می نویسد که اعلیحضرتا بنده حاکم بندرگز و شاپور بوده ام، تازه آمده ام و خبر از پیشینۀ این شهر ندارم. شاه وقعـی به نامـه اش نمی گذارد و از تهـران هیأت تفتیش می خواهد.

حبس او از شب اول محرم تا شب عاشورا به درازا می کشد. از آن طرف خانواده اش هم در تکاپو هستند. ملکه و شاهدخت را که با آنها از قبل آشنایی داشتند، می بینند. عصر تاسوعا ملکه به شاهدخت می گوید، اعلیحضرت صبح حرکت می کنند، شریف همایون مرخص نشده و اگر ما برویم کارش سخت می شود. سر شام من به اعلیحضرت یادآوری می کنم. تو هم کمک کن بلکه امشب مرخص بشود.

موقع شام به محض یادآوری، شاه می فرماید خوب شد گفتید. الان فلانی را ببرند منزل از خانمش رسید گرفته تا نخوابیده ام، بیاورند. او خود مینویسد: «صدای پای شخصی را شنیدم که به سرعت از پله ها بالا می آید. فهمیدم امر مرخصی صادر شده، خواستم لوازم و اثاثیۀ خود را جمع آوری کنم، گفت نمی شود، اثاثیه را بعد می فرستیم با رئیس اسکورد.

سوار اتومبیل شده رفتیم. منزل رسید گرفت، رفت. صبح زود از قصر تلفن کردند اعلیحضرت احضار فرمودند. رفتم فرمود به شکوه الملک دستور داده ام. رفتم اتاق شکوه الملک. گفتند دستور داده اند امور شهرها و کارهای آنجا را باید خودت شخصاً اداره کنی. بودجۀ شهرداری را تنظیم کرده بودی، خوب است. تمام مهندسین خارجی را بیرون کن. خندق دور قصر را خاکریزی و خشک نموده مشجر می کنی. خیابانی که از بازار عبور کندف احداث می کنی. همچنین دستورات دیگری از همین قبیل داده اند.

برای اینکه راه فراری داشته باشم، گفتم اطاعت می کنم، ولی برای اینکه در بعضی کارها تخصص ندارم، عرض کنید، اجازه فرمایند حسین در بعضی کارها با من کمک کند (حسیـن شقاقی مهنـدس مخصوص املاک و در ساختمان های راه ها و پل ها و راه آهن و سایر امور عمرانی مازندران شرکت داشت) به عرض رسانیدند. فرمودند بیسار خوب حسین هم کمک کند.

پس از حرکت اعلیحضرت به تهران رفتم منزل با خود گفتم: از صحبت پادشه بپرهیز- چون پنبۀ خشک ز آتش تیز. تا آن اوقات ازلاع از اوضاع نظمیه و سرنوشت اشخاصی که گرفتار می¬شدند نداشـتم. اظهار نظر و وحشـت مردن و مأمورین دولتی را یک نوع تملـق و چاپلوسی می دانستم بعدها مطلع شدم که خداوند متعال مرا از چه  خطر بزرگی نجات داد. یعنی از بزرگ ترین خطرهای دورۀ زندگی. خلاصه تصمیم گرفتم که با توجه به لطف خداوند تبارک و تعالی خود را از حوزۀ مازندران دور کنم.»

پس از این تلاش شریف همایون است به هر ترفندی برای دور شدن از این خطه، هر کاری می کند وزارت داخله موافقت نمی کند. چون دستور از سوی اعلیحضرت است. خودش می رود مهمانخانه و زن و بچه اش را می فرستد تهران که بروند در اندرون آقای وزیر داخله و بگویند ما از منزل شما نمی رویم تا حکم احضار شریف همایون را صادر کنید.

وزیر داخله که منصور ملک بود و سابقۀ دوستی و آشنایی با او داشت می گوید من مضایقه ندارم، ولی چون امر شاه است می ترسیم فلانی را تغییر بدهیم. پنج شش تحمل می کند، قول می دهم بعدها جبران کنم.

در آن تاریخ برادر سهیلی که بعدها رییس الوزرا شد رییس بلدیۀ ساری بود. مشیر همایون او را می بیند و می گوید: میل دریا رییس بلدیه بابل بشوی. او می گوید حاضرم! زیرا بلدیه بابل خیلی مهم تر از ساری بود. شریف همایون تلگرافی می زند به منصور ملک وزیر داخله، که فلانی را به جانشینی خود در نظر گرفته ام و به لیاقت او اطمینان دارم.

حکم صادر می شود. در حین تغییر و تحول اداری در حالی که اتومیبیل در کوچۀ پشت اداره، پنهانی منتظر مشیر همایون برای بردن او به تهران است، او صدای پای شتابان کسی را می شنود که از پله بالا می آید. برادر سهیلی که رییس شیلات شده سر می رسد. و پیش از امضای نامه های مربوطه می گوید نمی گذارد که او این پست را بگیرد و می خواهد وی را نزد خود به شیلات ببردو به قول نگارنده باز هم سر گاو توی خمره گیر می کند!

باری با هزار وعده و وعید و خواهش و التماس و قول و تعهد این که اگر تا یک هفته راضی نبود و نخواست، خود شریف همایون برایش جانشین می یابد، آنها را قانع می کند و با سرعت از جاده های میان جنگل به سوی تهران می گریزد.

حقا که این صفحات خاطرات این کهنه شهردار بابل خواندنی و درنگ انگیز است. در این کتاب از یازده منبع استفاده شده و نمایۀ کاربردی خوبی نیز در پایان کتاب آمده است.

   آخرین کتابی که عباس جلالی به من داد و به نظرم زحمت بسیار برای آن کشید، «بازخوانی یک سده اسناد بلدی» است. او در پیشگفتار می گوید در آغاز دهۀ 1380 خورشیدی هنگامی که به انتشارات شهرداری ها آمد، در ماهنامۀ شهرداری ها که مجلۀ ما در آن بود و بعدها از روی میکروفیلم ها فهمید که این نشریه عمری یکصد ساله دارد با ترازی همگانی برای بیش از 1100 شهرداری و شهردار و هزاران کارشناس و شهروند. بخش «شهرداری به روایت اسناد» توجه او را جلب می¬کند و با اعتقاد به این که اسناد مهم هستند و «گذشته چراغ راه آینده» است، از شماره 52 در شهریور 1382 شروع به پردازش سندها و نوشتن مقالاتی می کند تا شماره 120 در مهرماه 1393، بدین سان در یک بازۀ زمانی یازده ساله او به این نتیجه می رسد که می توان اینها را در کتابی گنجاند و حاصلش می شود همین کتاب 471 صفحه ای که در آن از 86 منبع فارسی و دو منبع انگلیسی استفاده شده و نمایۀ مفصلی در 44 صفحه دارد. درونه یا فهرست ان هم در بیست و پنج بخش آمده که برخی از آن جالب توجه و کاربردی است او نخست به پیشینۀ بلدیه از دارالخلافۀ ناصری می پردازد و به مسائلی چون روشنایی، آب و آبرسانی، مسکن، بهداشت شهری، اعتیاد، گاهبانی، هویت شهری، زمین لرزه، آتش سوزی، خیابان کشی، نوسازی و بهسازی، ترابری، آلودگی، پسماند، محیط زیست شهری و سرانجام گردشگری و جهانگردی نظر می دوزد.  

   به گمانم این ها سایه های مه آلود تاریخ است و کار کردن در این پهنه ها ضروری و لازم است. به مصداق همان که جلالی خود به درستی می گوید «گذشته چراغ راه آینده» است. و این که به قول رودکی ارجمند:

هرکه نامُخـت از گذشـت روزگار     نیـز نامـوزد ز هیـچ آموزگار

   برای عباس جلالی، آموزگار روزگار نوجوانی ام که چشمم را در تیرگی ها بر روشنی و راستی گشود، آرزوی زندگی دراز دارم و امید انتشار آثاری بیش تر از او. ایدون باد و ایدون تر!

مردمـان بخـرد انـدر هـر زمـان     راز دانـش را بـه هـر گـونـه زبان
گرد کردنـد و گرامـی داشـتنـد     تا به سـنگ اندر همـی بنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشن است     وز همه بد بر تن تو جوشن است
 

 



    ©2013 APG.ir